
ՊY Ոսեեella دونه های برف اروم اروم پایین میومدن و خیابان های تزئین شده رو میپوشوندن... پیاده رو ها پر از زوج هایی بود که برای خرید کریسمس به بازار اومده بودن اما... جین یونگ تنها تو خیابون قدم برمیداشت... نوک بینیش از فرط سرما سرخ شده بود.. شالگردنشو بیشتر دور گردنش پیچید تا سرما گلوشو اذیت نکنه...ساعت 7 شب "می هی" خونه گذاشته بود و به بازار اومده بود تا ساعتی دوری از همسرش مارکو در شب کریسمس حس نکنه!چشمش به یکی از مغازه های خوردنی کریسمس افتاد.. کیک ها، بیسکوئیت ها و ابنبات ها با رنگ ها و اشکال مختلف...با خودش فکر کرد می هی باید ازینجور چیزا دوست داشته باشه. وارد مغازه شد و چند نوع بیسکوئیت و ابنبات خرید... وقتی از مغازه خارج میشد چشماش روی کیکی خشک شد... نزدیک شد و کارت کنار ک...
ادامه مطلب
سلام دوستان ✋ اینم از اولین وانشات برین ادامه......
ادامه مطلب